تبليغاتX
شيرين مثل عسل

یک داستان کوچولوی جالب

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می‌ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .ا
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .ا
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .ا
()()()()()()()()
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
()()()()()()()()
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .ا
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .ا
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .ا


 

نوشته شده توسط فهيمه در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 18:26 موضوع | لینک ثابت


روز مادر مبارک

                             چرا خداوند مادران را آفرید؟

وقتي خدا مادران را مي آفريد در روز ششم تا ديروقت كار مي كرد.

فرشته‌اي اومد و پرسيد: چرا اينقدر روي اين يكي وقت مي گذاري؟

و خدا پاسخ داد :
مي دوني چه خصوصياتي در نظر گرفتم تا درستش كنم ؟
بايد قابل شستشو باشه ولي پلاستيكي نباشه. بيش از 200 قسمت قابل حركت داشته باشه كه قابل تعويض باشند. و بايد بتونه از همه جور غذا استفاده كنه. .بايد بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگيره . با يه بوسه كه از زانوي زخمي تا قلب شكسته رو شفا بده. و همه اينها رو بايد فقط با دو تا دست انجام بده.

فرشته تحت تأثير قرار گرفته بود .
فقط دو تا دست غير ممكنه . مطمئني اين يك مدل درست و استاندارده ؟ اين همه كار براي امروز زياده بقيه‌اش رو بگذار براي فردا و تكميلش كن

نمي تونم ديگه آخراي كارمه. چيزي نمونده كه موجودي را كه محبوب قلبم هست رو كامل كنم.
وقتي بيمار مي شه خودش، خودش رو معالجه مي كنه و مي تونه 18 ساعت در روز كاركنه .

فرشته نزديكتر اومد و زن رو لمس كرد:
اين كه خيلي لطيفه!!

بله لطيفه. ولي خيلي قوي درستش كردم . نمي توني تصور كني چه چيزهايي رو مي تونه تحمل كنه و بر چه مشكلاتي پيروز بشه.

فرشته پرسيد : مي تونه فكر كنه ؟

خدا پاسخ داد : نه تنها فكر مي كنه مي تونه استدلال و بحث و گفتگو كنه .

فرشته گونه زن رو لمس كرد: "خدا فكر كنم بار مسئوليت زيادي بهش دادي ! سوراخ شده و داره چكه مي كنه !"

خدا اشتباه فرشته رو تصحيح كرد : چكه نمي كنه - اين اشكه .

فرشته پرسيد :به چه دردي مي خوره ؟

اشكها روش او هستند تا غمهاش، ترديدهاش، عشقش ، تنهائيش، رنجش و غرورش را بيان كنه .

فرشته هيجان زده گفت :خداوندا تو نابغه اي فکر تمام چيز هاي خارق العاده رو براي ساختن مادرها کرده اي ..

فقط يك چيزش خوب نيست.
خودش فراموش مي كنه كه چقدر با ارزشه .

                                 مادر عزیزم! روزت مبارک


 

نوشته شده توسط فهيمه در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 17:0 موضوع | لینک ثابت


طرز تهيه يك فيلم پرفروش در سينماي ايران

سلام بچه ها

این مطلبو از تو یکی از سایتها پیدا کردم و چون دیدم خنده داره براتون گذاشتم. ممکنه براتون تکراری باشه.ولی بد نیست یه بار دیگه از روش بخونین.بهتون قول می دم که خوشمزه باشه

 

طرز تهيه يك فيلم پرفروش در

سينماي ايران

1. محمدرضا گلزارِ بزك كرده(يك عدد كامل)
2. مهناز افشار و الناز شاكردوست به ميزان كافي
3. نيروي آموزش ديده براي دست و پا زدن در پشت صحنه
4.تجهيزات اعم از دوربين، نور، صدا، حركت!

روش تهيه:
قبل از شروع- محمدرضا گلزار را در اتاق گريم خوب ورز مي‌دهيم. كمي

به‌اش پياز مي‌ماليم و مي‌اندازيم‌ش جلوي دوربين(در اينجا خانم‌ها و آقايان

وبلاگ‌نويس دقت داشته باشند كه ميزان پياز ماليده شده بايد به حدي

باشد كه اشك از چشمان گلزار جاري شود. او شكست عشقي خورده و

علت اين شكست و ضربه سنگين روحي به او خانواد دختر مورد علاقه او

بوده است. اگر فرد مونثِ طرفدار گلزار كه در حال تماشاي فيلم است با

گلزار احساس همذات پنداري پيدا كرد و با خودش گفت: آخي بميرم، اگه

من به جاي دختره بودم خانوادم از خداشون هم بود! مشخص مي‌شود كه

ميزان پياز ماليده شده بسيار خوب بوده و به مرحله بعد مي‌رويم)

حدود 10 دقيقه مي‌گذاريم تا گلزار با شعله ملايم جلوي دوربين حسابي جا

بی‌افتد. سپس مهناز افشار را با مقدار متنابهي ناز و عشوه و كرشمه-

درسته به محمدرضاگلزار اضافه مي‌كنيم، شعله زير گاز را زياد مي‌كنيم

كمي نمك و فلفل مي‌زنيم و اين مغلمه را تا زماني كه ببننده دچار غش و

ضعف شود هَم مي‌زنيم. شعله زير گاز را كم مي‌كنيم و الناز شاكردوست را

به آرامي اضافه مي‌كنيم و در همين حال به هم زدن ادامه مي‌دهيم تا الناز

شاكردوست حسابي با مواد قبلي مخلوط شود. ديگر تقريباً آماده است.

جهت تزئين مي‌توانيد از حسام نواب صفوي و حميد گودرزي بر حسب

سليقه استفاده كنيد. 

                          نوش جان‌تان! 


 

نوشته شده توسط فهيمه در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 13:15 موضوع | لینک ثابت


امید و ناامیدی

<<اميد در زندگاني بشر انقدر اهميت دارد كه بال براي پرندگان. " هوگو ">>

روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم . شغلم ‏را دوستانم را ، زندگي ام را !

 به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا ‏صحبت كنم . به خدا گفتم : آيا مي تواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري ؟

 و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.

او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را مي بيني؟

پاسخ دادم : بلي .

 فرمود : ‏هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم . به آنها نور ‏و غذاي كافي دادم .

دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبري نبود . من از او قطع اميد نكردم . در دومين سال سرخسها بيشتر ‏رشد كردند و زيبايي خيره كننده اي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود  .من بامبوها را رها نكردم.

در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند . اما من ‏باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در ‏مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت ‏رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي ‏كه بامبو را قوي مي ساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم مي كرد.
‏خداوند در ادامه فرمود : آيا مي داني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با ‏سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم مي ساختي . من در تمامي اين مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم .

هرگز خودت را با ديگران ‏مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك مي كنن. ‏زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد مي كني و قد مي كشي !
‏از او پرسيدم : من ‏چقدر قد مي كشم .
‏در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد مي كند؟
جواب دادم : هر ‏چقدر كه بتواند .

<< گفت : تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي ، هر اندازه كه ‏بتواني >>

 


 

نوشته شده توسط فهيمه در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 18:3 موضوع | لینک ثابت


به خاطر برادرم این تیم را دوست دارم

سلام بچه ها!

 

استثناً پست این دفعه رو خصوصی برای برادرم نوشتم.شمام اگه حوصله شو داشتید بخونید.آخه یه خورده زیاد شده.دیگه شرمنده!امیدوارم که سرتونو به درد نیارم.

 

                                      سلام برادر عزیزم!

امسال اولین سالی بود که تمام بازی های تیم محبوبت یعنی پرسپولیس را دنبال کردم.چه روزهایی که تو در کنارم بودی و چه روزهایی که مدرسه بودی و من برخلاف قانون مدرسه برایت پیامک می فرستادم و تو هم یواشکی به من زنگ می زدی و از اوضاع تیمت می پرسیدی.چه قدر عجیب بود که روزهایی که مدرسه بودی تیمت نتیجه ی خوبی نمی گرفت اما زمانی که در کنارم بودی، گل های بسیار زیبا می زد و در خوشحالی با هم  شریک بودیم! یادش بخیر!

تیمت خوب نتیجه می گرفت چون طرفدار خوب و بامعرفت و خوش اخلاقی مثل تو را داشت. تو واقعا تک بودی خالد عزیزم.تک بودی!

شنبه شب تو به اتاقم آمدی و با خوشحالی گفتی: فردا پیروزی با پاس بازی داره. بعد از ظهر از مدرسه میام خونه و با هم فوتبال نگاه می کنیم. و من هرگز کلمه ی (ان شا الله) رو به زبان نیاوردم...!

فردا بعد از ظهر که بازی شروع شد، تو به خانه نیامدی.کمی نگران شدم.بهت زنگ زدم اما جواب ندادی.گفتم:لابد آنتن نمی دهد.برات پیامک فرستادم تا هر وقت که به دستت رسید بهم جواب بدی. اما افسوس که نمی دانستم هیچ وقت آن پیام به دست تو نخواهد رسید.هیچ وقت!

از حالا به بعد تنهایی فوتبال را دنبال می کنم.هرچند بدون تو هیچ مزه ای ندارد اما من فوتبال را به یاد تو دنبال می کنم.به نظر من،تو تنها فوتبالیست نمونه در دنیا هستی.هر چند که من بازی های تو را ندیدم اما زمانی که خاطرات بازی ات را بریم تعریف می کردی، از لا به لای حرف هایت می شنیدم که در کمال فروتنی از بازی های دوستانت بیشتر از خودت صحبت می کردی.آفرین برادر عزیزم. آفرین!

بالاخره بعد از سه سال آرزویت برآورده شد خالد جان! امروز تیمت تا آخرین دقایق جنگید و حتی یک لحظه هم غفلت نکرد تا بالاخره توانست جام قهرمانی لیگ را به دست بیاورد.چقدر تو منتظر چنین لحظه ای بودی برادرم.

حالا میلیون ها طرفدار این تیم در سراسر دنیا شاد هستند.من هم شاد هستم و دوست داشتم که تو هم در کنار من در این شادی سهیم باشی. امروز به مناسبت این برد شیرین کیک پخته ام و جای تو را نیز خالی گذاشته ام. خدا را شاکرم از این که من هم سهم کوچکی در این شادی را دارم و همپنین شاکرم از این که تو را نیز در کنار این شادی از یاد نبرده ام. از تو هم تشکر می کنم برادر عزیزم و به تو افتخار می کنم. اگر تو نبودی من هیچ وقت از فوتبال چیزی سر در نمی آوردم و اکنون و در چنین روزی شاهد این لحظات شیرین نبودم.ممنونم برادر عزیزم.یک دنیا ممنونم.

                                روحت شاد و یادت جاودان باد

 

و در آخر این که این برد رو به همه طرفداران پروپاقرص پرسپولیس تبریک می گم.ایشالا که این قهرمانی رو در جام باشگاهای آسیا و همچین جهان را شاهد باشیم.آمین!

 


 

نوشته شده توسط فهيمه در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 23:38 موضوع | لینک ثابت


چرا مادرت را اذيت کردي ؟

روزي ملا از بازار يک گوسفند خريد در راه دزدي طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.ملا به خانه رسيد ناگهان ديد که گوسفندش تبديل به جواني شده است.

دزد رو به ملا کرد و گفت:

من مادرم را اذيت کرده بودم او هم مرا نفرين کرد من گوسفند شدم ولي چون صاحبم مرد خوبي بود دوباره به حالت اول بازگشتم.

 ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالي ندارد برو ولي يادت باشد که ديگر مادرت را اذيت نکني!

روز بعد که ملا براي خريد به بازار فته بود گوسفندش را آنجا ديد. گوش او را گرفت و گفت اي پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردي تا دوباره نفرينت کند و گوسفند شوي!؟

           چطور بود؟


 

نوشته شده توسط فهيمه در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 13:18 موضوع | لینک ثابت


به مناسبت روز معلم

بهترين نوع اين رابطه که سرشار از ادب و فروتني است، در داستان حضرت

 

موسي (ع) به عنوان شاگرد و حضرت خضر (ع) در مقام معلم ـ نمود دارد.

 

موسي (ع) مأمور شد تا از بنده اي صالح به نام خضر (ع) کسب علم کند.

 

قرآن آغاز گفت و گوي اين معلم و شاگرد را اين چنين بيان مي کند:

 

قال له موسي هل اتبعک علي ان تعلمن مما علمت رشداً * قال انک لن

 

تستطيع معي صبراً * و کيف تصبر علي ما لم تحط به خبراً * قال ستجدني

 

ان شاء الله صابراً و لا اعصي لک امراً * قال فان اتبعتني فلا تسئلني عن  

 

شي ءٍ حتي احدث لک منه ذکراً. (کهف: 66 ـ 70)

 

موسي به او گفت: «آيا از تو پيروي کنم تا از آنچه به تو تعليم داده شده که

 

مايه رشد است به من بياموزي؟ گفت : «تو هرگز هم پاي من نمي تواني

 

صبر کني و چگونه در مورد چيزهايي که از آن شناخت نداري، شکيبايي

 

مي کني؟» گفت: «اگر خدا بخواهد، مرا شکيبا خواهي يافت و در هيچ

 

کاري نافرماني تو نمي کنم». گفت: اگر به دنبال من آمدي، چيزي از من

 

مپرس تا خودم از آن با تو سخن بگويم.»

 

                            هفته ی معلم مبارک باد

  


 

نوشته شده توسط فهيمه در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:37 موضوع | لینک ثابت


راه بهشت

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر ایندنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چهقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود وصورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهیدبنوشید.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانیدبرگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند و گفت:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفادهنكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "

-        كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرندبهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

بخشی از كتاب "شیطان و دوشزه پریم "

پائولو كوئیلو

 


 

نوشته شده توسط فهيمه در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 15:5 موضوع | لینک ثابت


زندگی که انسان از خدا خواست

 

خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...

******************************************
خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...

******************************************
خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

******************************************
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!!
و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد…!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد