شيرين مثل عسل
(تفکر مثبت همچون هواپیمایست که سریعا شما را به موفقیت می رساند.(مسعود صفایی
درس اول: يه روز مسوول فروش، منشي دفتر، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»! درس دوم: چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون… موفق و مؤيد باشيد بازم سلام یادتون هست که وقتی بچه بودید چطور انشا می نوشتید؟ و اما؛ سرتون رو به درد نیاورم، می خوام در مورد دانش آموزی صحبت کنم که مامان و باباش اون قدر دوسش داشتن که محال بود بذارن واسه ی یه بار هم که شده خودش انشاش رو بنویسه. مخصوصا ً وقتی که موضوع انشا ((معلم)) باشه! دانش آموز عزیز دردونه ی ما طبق معمول اول یه سرگوشی آب می ده.چون مامان رو آرومتر می بینه، می ره به طرفش. بچه: مامان، آقا معلممون گفته در مورد معلم انشا بنویسید. خانم که در حال تماشای سکانس پایانی سریال مورد علاقه ی خود(جواهری در قصر) بود و مرتب اشکاش رو با دستمال پاک می کرد _آخه مامان جان، مگه حال و روز منو نمی بینی؟! برو به بابات بگو که وقتش آزاده... . بچه طبق معمول مستقیم به طرف آشپزخانه حرکت می کند!! بچه: بابا...بابایی! آقا در حالی که ظرف ها را می شست و با پشت دستش مرتب عرق پیشانی اش را پاک می کرد، کمی کف صابون هم به پیشانی اش می مالد و با عصبانیت می گوید: _آخه بچه، مگه نمی بینی دستم بنده! بازم می یایی بالای سرم و... . _آخه مامان گفت بابا وقتش آزاده! _مامان!مامان گفت...؟مامان اصلا ً می دونه وقت چیه که آزادش کنه؟اون همه رو اسیر می کنه... خانم مثل این که یه سوسک گنده انداخته باشن زیرپاش،ازروی کاناپه می پرد و به سمت آشپزخانه حمله می کند: _حالا من نمی دونم وقت یعنی چی؟ آقا مثل این که عزراییل دیده باشد، اول زیر لب یه چیزایی زمزمه می کند بعد هم آب دهانش را به سختی قورت می دهد _خانم، این حرفا چیه؟ حتما ًاشتباه شنیدی. _وقتی یه ماه مرتب لباس ها و ظرف ها رو شستی و روزی سه بار همه خونه رو جارو زدی و هر شب یه انشای توپ درباره ی مادر به بچه ات گفتی، بعد هم با یه دسته گل و یه جعبه شیرینی و یه جفت گوشواره از اونایی که از مشهد واسه ی مامان جونت کادو آوردی، اومدی دم خونه ی مامانم اینا و ازم معذرت خواهی کردی، می فهمی وقت یعنی چی؟! خانم چادرش رو سر می کنه و از خونه می زنه بیرون. آقا هم با دوتا دستاش محکم می کوبه تو سرش و کف آشپزخونه پهن می شه. آقا: آخه بچه جون، تا کی من باید به خاطر انشای شازده هر ماه با یه دسته گل و شیرینی و یه جفت گوشواره برم خانم رو راضی کنم تا شاید برگرده خونه... یه دفعه در خونه باز می شه و خانم سرک می کشه تو: _چی چی رو یه جفت گوشواره؟! مگه یادت رفته؟ چند وقت دیگه تولدمه، باید یه سرویس کامل باشه و گرنه... . بعد هم محکم در رو به هم کوبید. خب،بگید ببینم،حالا فهمیدید وقت یعنی...عذرمی خوام... حالا فهمیدید خانم ها و آقایون چه جوری به بچه هاشون انشا می گن؟! راستی! دوستان عزیز خواهشمندم هر وقت آپ کردید به من اطلاع بدید تا بهتون سر بزنم. چون ممکنه فراموش کنم شاد باشید. بازم یه داستان کوتاه دیگه یک روز در خانه نشسته بودیم و داشتیم بجای تخمه بستنی می خوردیم زمانی که دارین بستنی می خورین چیزی را که با آن احساس خوشبختی می کنید را حس می کنید.(جمله اش درست یادم نیست ولی یه چیزی تو همین مایه ها بود) خواهرم گفت: من هر وقت بستنی می خورم احساس می کنم که یک اتاق هستم که توش پر از عروسکه و همش هم مال خودمه برادرم می گفت:من هر وقت بستنی می خورم احساس می کنم که دارم تو باشگاه رئال مادرید بازی می کنم. مادرم می گفت: من که سالی یه بار بیشتر بستنی نمی خورم فکر کردم لابد اگه از پدرم بپرسم بجای خاله و دایی بگه عمو و عمه ولی پدرم گفت:من چه بستنی بخورم و چه نخورم زمانی احساس خوشبختی می کنم که شماها همه رفتین پی خونه و زندگیتون و منم با حقوق بازنشستگی ام در کمال آرامش تو خونه نشستم و احتمالا روزنامه می خونم.(این یکی دیگه خیلی خوشبخت شد) راستی! چه چیزی باعث می شه که شما هم احساس خوشبختی بکنین؟ نظر یادتون نره. تا بعد یه داستان کوتاه تقدیم به شما عزیزان. ((می خواستم علی،برادرم را بترسانم.چون او با ترکاندن بادکنک از پشت سرم مرا ترسانده بود مریم! فاطمه را ندیدی؟ مریم چپ چپ مرا نگاه کرد و من آهسته با انگشتانم به او اشاره کردم که بگوید:نه! مریم کلافه شد و جواب داد: آره عروسیه، مگه نمی بینی که دستمال تو دستمه!! من دیگر نتوانستم جلوی خنده ی خودم را بگیرم و قاه قاه زدم زیر خنده! اگه از خوندن این داستان لذت بردین نظر بدین. تا بعد سلام 1.از هر فرصتی که داری استفاده کن و به کسانی که دوستشان داری، بگو که دوستشان داری. 2.فقط دوستان شاد را حفظ کن. کج خلق ها بنیه و انرژی ات را می گیرند.(اگر تو هم در گروه همین افراد هستی، این مورد را به خاطر بسپار.) 3.همواره در حال یادگیری باش؛ چیزهای بیشتری در مورد کامپیوتر، انواع هنرها، باغبانی و یا هر چیز دیگری یاد بگیر. هرگز اجازه نده مغزت بیکار بماند. "ذهن بیکار، کارآگاه شیطان است" و نام این شیطان، آلزایمر است! 4.از چیزهای ساده لذت ببر. 5.بیشتر بخند؛ بلند و طولانی. آن قدر بخند تا به نفس نفس بیفتی. 6.غم و گریه هم جزء لاینفک زندگی است: صبر داشته باش، سوگواری کن و از آن بگذر. تها کسی که تمام زندگی با ماست، خود ما هستیم. 7.دور و اطراف خود را از چیزهایی که دوست داری پر کن: هر آن چه که باشد: خانواده، یادگارها، موسیقی، گل و گیاه، سرگرمی، حیوانات و... . خانه تو مامن و پناهگاه توست.رابطه ات با خداوند چگونه است؟ 8.مراقب سلامتی ات باش: اگر در وضعیت مطلوبی هستی قدرش را بدان. اگر در وضعیت ناپایداری هستی، به دنبال راه های بهبودی باش. اگر نمی توانی به تنهایی از عهده آن برآیی، کمک بگیر. 9.به جاهایی که احتمال گناه می رود، نرو. به اطراف شهر، شهرستان ها و یا سفرهای خارجی برو. اما از مکان هایی که در آن جاها احتمال گناه می رود پرهیز کن. 10.شماره های غیر ضروری را دور بریز. این شماره ها،عبارتند از: سن، وزن، قد. بگذار پزشکان نگران آن ها باشند. به همین دلیل به آن ها حق ویزیت می پردازی. بدرود
عيد قربان و شب يلدا بر همگان تبريك و تهنيت باد![]()
نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد.
دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟
چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا” همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت!
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا” در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
درس سوم : توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن…
مرد: الو؟
صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟
مرد: آره.
زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالي نداره اگه بخرمش؟
مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره.
زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.
مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري.
زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلا” ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره.
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي.
زن: خيلي خوبه. بعدا” مي بينمت عزيزم. خداحافظ.
مرد: خداحافظ.
بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟!
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
درس چهارم: يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!
نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند
!![]()
![]()
یعنی خودتون می نوشتید یا... .نه...نه، جسارت بنده رو ببخشید.
البته که ازهوش سرشار خودتون در این زمینه بهره می بردید وصد البته همیشه باتشویق معلم ها و دهان بازهمکلاسی های خودتون رو به رو می شدید که با خودشون کلنجار می رفتن که چطور بعد از این همه مدت،این نابغه یا به اصطلاح خودمون ((مُخ)) رو که سالهاست باهاش روی نیمکت نشستن نشناختن(البته تو کف این مونده بودند که چرا احساس این نوابغ فقط سر زنگ انشا گل می کرد؟!)
تازه این ها که چیزی نبود،بعد ازاون تازه نوبت به والدین عزیز می رسید که بعد از دیدن نمرات درخشان شما،با تشویق های جانانه ی اون ها رو به رو می شدید.که هر دفعه: دوچرخه ای، پلی استیشنی، موبایلی...چیزی دستگیرتون می شد.![]()
(ای بابا! نمی دونم چرا هر دفعه اشتباهی دستم می خوره به این شکلکه!!شما به بزرگی خودتون ببخشید!)![]()
رو به بچه گفت:![]()
![]()
و می گوید:![]()
![]()
![]()
![]()
. ?OK![]()
![]()
که یکدفعه یاد یه مطلبی افتادم که چند روز پیش تو روزنامه خونده بودم:![]()
![]()
( ا... ببخشید این یکیه)![]()
وقتی هم می خورم احساس می کنم که پیش همه ی خاله ها و دایی هاتون هستم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و من می خواستم تلافی کنم.
پشت در قایم شدم . مریم، خواهر کوچکترم را دیدم که دستمال زرد رنگی را به دست داشت و سعی می کرد تا آن را روی سرش بگذارد.
علی آهسته از پشت در از مریم پرسید: ![]()
و او نیز همین کار را کرد. اما علی زرنگ تر از این حرفا بود و گفت:دروغ نگو! اگه اونجا نیست پس چرا داشتی پشت در رو نگاه می کردی؟ ها؟!... مگه اونجا عروسیه؟![]()
علی صدای خنده های مرا که شنید سریع از آنجا دور شد.))![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


