شيرين مثل عسل
(تفکر مثبت همچون هواپیمایست که سریعا شما را به موفقیت می رساند.(مسعود صفایی
سلام بچه ها! استثناً پست این دفعه رو خصوصی برای برادرم نوشتم.شمام اگه حوصله شو داشتید بخونید.آخه یه خورده زیاد شده.دیگه شرمنده!امیدوارم که سرتونو به درد نیارم. و در آخر این که این برد رو به همه طرفداران پروپاقرص پرسپولیس تبریک می گم.ایشالا که این قهرمانی رو در جام باشگاهای آسیا و همچین جهان را شاهد باشیم.آمین! روزي ملا از بازار يک گوسفند خريد در راه دزدي طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.ملا به خانه رسيد ناگهان ديد که گوسفندش تبديل به جواني شده است. دزد رو به ملا کرد و گفت: من مادرم را اذيت کرده بودم او هم مرا نفرين کرد من گوسفند شدم ولي چون صاحبم مرد خوبي بود دوباره به حالت اول بازگشتم. ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالي ندارد برو ولي يادت باشد که ديگر مادرت را اذيت نکني! روز بعد که ملا براي خريد به بازار فته بود گوسفندش را آنجا ديد. گوش او را گرفت و گفت اي پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردي تا دوباره نفرينت کند و گوسفند شوي!؟ بهترين نوع اين رابطه که سرشار از ادب و فروتني است، در داستان حضرت موسي (ع) به عنوان شاگرد و حضرت خضر (ع) در مقام معلم ـ نمود دارد. موسي (ع) مأمور شد تا از بنده اي صالح به نام خضر (ع) کسب علم کند. قرآن آغاز گفت و گوي اين معلم و شاگرد را اين چنين بيان مي کند: قال له موسي هل اتبعک علي ان تعلمن مما علمت رشداً * قال انک لن تستطيع معي صبراً * و کيف تصبر علي ما لم تحط به خبراً * قال ستجدني ان شاء الله صابراً و لا اعصي لک امراً * قال فان اتبعتني فلا تسئلني عن شي ءٍ حتي احدث لک منه ذکراً. (کهف: 66 ـ 70) موسي به او گفت: «آيا از تو پيروي کنم تا از آنچه به تو تعليم داده شده که مايه رشد است به من بياموزي؟ گفت : «تو هرگز هم پاي من نمي تواني صبر کني و چگونه در مورد چيزهايي که از آن شناخت نداري، شکيبايي مي کني؟» گفت: «اگر خدا بخواهد، مرا شکيبا خواهي يافت و در هيچ کاري نافرماني تو نمي کنم». گفت: اگر به دنبال من آمدي، چيزي از من مپرس تا خودم از آن با تو سخن بگويم.» مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر ایندنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میكشد تامردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟" دروازهبان: "روز به خیر، اینجا بهشت است." - "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم." دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "میتوانید وارد شوید و هر چهقدر دلتان میخواهد بنوشید." - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است." مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز كشیده بود وصورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود. مسافر گفت: " روز بخیر!" مرد با سرش جواب داد. - ما خیلی تشنهایم . من، اسبم و سگم. مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر كه میخواهیدبنوشید. مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، میتوانیدبرگردید. مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نیست، دوزخ است. مسافر حیران ماند و گفت:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفادهنكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود! " - كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میكنند. چون تمام آنهایی كه حاضرندبهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا میمانند... بخشی از كتاب "شیطان و دوشزه پریم " پائولو كوئیلو
سلام برادر عزیزم!![]()
امسال اولین سالی بود که تمام بازی های تیم محبوبت یعنی پرسپولیس را دنبال کردم.چه روزهایی که تو در کنارم بودی و چه روزهایی که مدرسه بودی و من برخلاف قانون مدرسه برایت پیامک می فرستادم و تو هم یواشکی به من زنگ می زدی و از اوضاع تیمت می پرسیدی.چه قدر عجیب بود که روزهایی که مدرسه بودی تیمت نتیجه ی خوبی نمی گرفت اما زمانی که در کنارم بودی، گل های بسیار زیبا می زد و در خوشحالی با هم شریک بودیم! یادش بخیر!![]()
تیمت خوب نتیجه می گرفت چون طرفدار خوب و بامعرفت و خوش اخلاقی مثل تو را داشت. تو واقعا تک بودی خالد عزیزم.تک بودی!![]()
شنبه شب تو به اتاقم آمدی و با خوشحالی گفتی: فردا پیروزی با پاس بازی داره. بعد از ظهر از مدرسه میام خونه و با هم فوتبال نگاه می کنیم. و من هرگز کلمه ی (ان شا الله) رو به زبان نیاوردم...!![]()
فردا بعد از ظهر که بازی شروع شد، تو به خانه نیامدی.کمی نگران شدم.بهت زنگ زدم اما جواب ندادی.گفتم:لابد آنتن نمی دهد.برات پیامک فرستادم تا هر وقت که به دستت رسید بهم جواب بدی. اما افسوس که نمی دانستم هیچ وقت آن پیام به دست تو نخواهد رسید.هیچ وقت!![]()
از حالا به بعد تنهایی فوتبال را دنبال می کنم.هرچند بدون تو هیچ مزه ای ندارد اما من فوتبال را به یاد تو دنبال می کنم.به نظر من،تو تنها فوتبالیست نمونه در دنیا هستی.هر چند که من بازی های تو را ندیدم اما زمانی که خاطرات بازی ات را بریم تعریف می کردی، از لا به لای حرف هایت می شنیدم که در کمال فروتنی از بازی های دوستانت بیشتر از خودت صحبت می کردی.آفرین برادر عزیزم. آفرین!![]()
بالاخره بعد از سه سال آرزویت برآورده شد خالد جان! امروز تیمت تا آخرین دقایق جنگید و حتی یک لحظه هم غفلت نکرد تا بالاخره توانست جام قهرمانی لیگ را به دست بیاورد.چقدر تو منتظر چنین لحظه ای بودی برادرم.![]()
حالا میلیون ها طرفدار این تیم در سراسر دنیا شاد هستند.من هم شاد هستم و دوست داشتم که تو هم در کنار من در این شادی سهیم باشی. امروز به مناسبت این برد شیرین کیک پخته ام و جای تو را نیز خالی گذاشته ام. خدا را شاکرم از این که من هم سهم کوچکی در این شادی را دارم و همپنین شاکرم از این که تو را نیز در کنار این شادی از یاد نبرده ام. از تو هم تشکر می کنم برادر عزیزم و به تو افتخار می کنم. اگر تو نبودی من هیچ وقت از فوتبال چیزی سر در نمی آوردم و اکنون و در چنین روزی شاهد این لحظات شیرین نبودم.ممنونم برادر عزیزم.یک دنیا ممنونم.![]()
روحت شاد و یادت جاودان باد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هفته ی معلم مبارک باد![]()
| Design By : Night Skin |


